کودکان مرده ی باد

شعر

کلاژ

در کفشهایم فرو می روم

تا به تو برسم

یکی گونه ات را بوسیده است

اما تو نترس

فیلمها را خودم سانسور می کنم

خاطرات بریده

از زبان بریده که بهتر است

بهتر است در خیابان

خون نباشد

کفش باشد

که بی هدف عاشق شوند

اصبلا از این کلاژ

عاشقانه تر ممکن است

اما هیچ آهنربایی

آن را به یخچال نمی چسباند

تا بوی زندگی در آشپزخانه

سونامی

شود.

بهتر است برگردیم به خیابان

و پاییز باشد

و نیمکت فلزی سرد

چنان با تنت عشق بورزد

که قبل از آنکه

به فکر بوسه ای از من باشی

عطش مرده باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 9:56  توسط محمدجواد ربیعی  | 

زيبايي

دو شعر در ماه تولدم آذر :

اين همه زيبايي

                           عادلانه نيست!

حالا كه ميان سكوت و خاطره معلقم

زيبايي تو

           كولي وار

          بر شانه هاي خسته اتاق مي رقصد                                  

                     در خلوت غبار و قابها

                                                        مي خواند

                                                         هم آواز شهوت باد

                                                    كه پرده را آبستن كرده است!

اعتماد به پنجره

                             يعني از شرافت اتاق افتادن

                                   افتادن از خاطره تا سنگ!

زيبايي ارتفاع

زيبايي خون

زيبايي تو

                                عادلانه نيست!

--------------------------------------------------------------------------------------

تن تو‍:

 

خانه ي امن

تن تو بود

مثل گلوله اي كه در باد مي شكفت

صدايت زدم

كلمات اما

به خون ننشست!

خانه امن لو رفته بود.

تن تو

رازي داشت

راز ابرها قبل بارش

سياه و كبود

تمام كودكي را در تن تو گريستم

كودك عاشق

سالهاست كه مرده است

اشك ها اما

هنوز در امتداد تنت سياه مي پوشد!

تن تو اگر لو نرفته بود

تن تو اگر رازي نداشت

تن تو حتي اگر

با تن من جمع مي شد

باز تنها مي شديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 11:25  توسط محمدجواد ربیعی  | 

كوچه

صدایِ کوچه را

دوست ندارم

وقتی تو از آن می گذری

کوچه ای که گردنش انگار

از تمامِ جهان

آویزان است.

*************

 

از لایِ در

به روز نگاه می کنم

از ناگهانِ شب

می ترسم.

*******************

 

مثلِ رفتنت

مثلِ همان چهارشنبه

که جای آتش

مرا به خورد عید داد.

مثل مهربانیت

که هیچیک از چهارشنبه های تقویمت را

قرمز نکردی!

***********************

 

فسیلِ سَرَم

روی شانه هایت

سالها بعد

باستان شناسان

رازمان را می فهمند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391ساعت 18:23  توسط محمدجواد ربیعی  | 

love and other drugs

پس از سالها با شعري نيمه جان به روزم ممنون كه مرا مي خوانيد .اگر هيجاني بود شايد بازهم به روز شديم.شايد هنوز براي كساني نبودمان غمگين باشد.به اميد شادي و زيبايي بي وقفه

حمله خرس به كندوي عسل

گريه ي مرد به جادوی بغل

خرس و يك مرد ، تکاپوی بقا

هق هق قافيه در جوی غزل


و سايه مردي ميان كوچه هاي شلوغ

مني كه رد نمي شود از عابران دروغ

تمام مردم يك شهر غريبه اند بي تو

چه خوب! خلوت يك شعر در پناه فروغ


من و فروغ و شبي كه غمگين است

من و عبور اسم تو كه سنگين است

ميان اسم من و تو هزار اما بود

چقدر معاهده ي عشق بي تو ننگين است


بخت ارضاي شعر با تني رنجور

س.ك.س بي شرم با سياهي گور

هيجان درد آخر كه شبيه من است

آلت يك شعر زير سلطه ي ساطور


مثل بغضي سمج كه در گلو مانده

قوطي مچاله اي كه پشت جو مانده

مانده ام پشت ابر آغوشت

مثل ميهماني غريب و ناخوانده


مثل ترياك عمق تو درياست

مثل ترياك درد تو زيباست

پرسه دود ميان موج تنت

امتداد مخدرت گيراست


حس گرم تنت آه تخت يك نفره

سفري تا بهشت با بليط يك سفره

زندگي بي تو كمي سخت است

زندگي در انزوا به سبك يك حشره


سيب كال لبت آبستن لبهام

گريه تخت در تب شبهام

وحي دستان تو كفر اين تن بيمار

زير آوار عكسها تنهام


مرگ آرام ! كنج جاي خالي تو

باغ بي آب و خشكسالي تو

مثل يك پرنده بي بال در نگاه افق

حسرت گردنم دار قالي تو


رژه ي مرگ توي پادگان سرم

تير باران آرزوي بي ثمرم

يادمان ناخنت، موي سينه ي من

شب و ميدان تير تو......در سفرم

 








+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 18:6  توسط محمدجواد ربیعی  | 

ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید

این که نشد وبلاگ نوشتن.یه روز بیای یه چیزی بنویسی و بعد بری یه سال دیگه برگردی که هی ملت من به روزم.همه این ها رو میدونم و متاسفم.از همه کسانی که من را لایق دونستن و دعوت کردن معذرت میخوام که نشد به نوشته هایشان سری بزنم.ولی نوشته خیلی از عزیزان را خواندم ولی نظر ندادم.همه اینها علتش بیکاری و بی عاری و نداشتن انگیزه است.من مریضم.بیماری من مربوط به تلویزیون و کاناپه می شود که دائم رویش لم میدهم و فیلم میبینم و از همه عالم بیخبرم.حالا که بحث فیلم شد اخیرا فیلم عیار 14 را دیدم و لذت بردم.اگر ندیدین توصیه میکنم ببینید به خاطر داستان سر راستش و بخاطر ترس و اضطراب پنهان در آن که لذیذ است.در هجوم این همه ابتذال و اشغال در سینما که خدا رو شکر سالهاست به انجا نمی روم انگار نعمتی بود.میدانم که فیلمش به ماهها قبل مربوط میشود اما ارزش باز دیدن را دارد.

نوشته پایین میخواست داستان باشد .اگر لایق نظرتان بود و ارزش مصرف انرژی و برق را داشت خوشحال می شوم نظرتان را بدانم:

ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید.یک قطره از سم برگ این گیاه قادر است یک گله فیل را ظرف چند صدم ثانیه از پای در آورد. ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید و من یک نمونه ان را دارم در حیاط کوچکمان کنار ان درخت مو که همیشه یک گربه ماده کنارش لم می دهد.کنار مویی که یک گربه کنارش عشق بازی می کند.راز کشت این گیاه را یک فرشته به من گفت .در همان شب که گربه کنار مو خوابیده بود، فرشته سوار یک جاروی قدیمی بود و یک کلاه منگوله دار به سر داشت.تمام جزییات ان شب را به خاطر دارم ، حتی یادم می اید یک خال گوشتی سمت چپ بینی اش روییده بود و به من گفت آن را کنار ان مو بکارم و حالا سبز شده است.ژولیتا تنها گل زیبایی است که در هیچ کجا می روید و من هر شب یک لیوان از عصاره این گیاه را می نوشم ولی هرگز نمرده ام.گاهی فکر می کنم شاید سمش به انسان کارگر نیست .نمی توانم از کسی راجع به این گیاه بپرسم چون ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید و شاید دیگر کارایی چندانی ندارد.باید روشهای دیگری را امتحان کنم ، روشهای که با شرایط قرن جدید سازگار باشد اما هر روشی که فکرش را بکنید را تجربه کرده ام ،انگار نیروی عجیبی مانع از آن است که که کار تمام شود.تمام ساعات شبانه روز را به آن فکر میکنم اما انگار طبیعت و انرژی های مخوف آن می خواهند من زنده بمانم.حتی به آن گربه ماده کنار ان درخت مو که با هر کس که بخواهد می خوابد نیز مشکوکم.دیگر می دانم اگر من نباشم تمام نظم کائنات از هم خواهد پاشید.چطور ممکن است ژولیتا که می تواند یک گله فیل را بکشد از پایان بخشیدن به زندگی من عاجز باشد.همیشه به این موضوع فکر می کنم و از ترس ماندن ، هرگز سکه ای در صندوق هایی که برای نجات انسانه طراحی شده است ، نینداخته ام.حتی یک سکه ،می ترسم همان یک سکه مرا از آخرین خطر سرنوشت رهایی بخشد.انتظار می کشم و به همه انسانها حسادت می کنم که هر روز از عادت سکه و صندوق اطاعت می کنند ولی با اولین خطر ابتدایی و کوچک از پای در می آیند.با حسرت از پیاده رو ها می گذرم از کنار آدمها به آرامی می لولم چشمهایم را می بندم و بی هدف از عرض خیابان رد می شوم و فکرم دوباره تا راز کائنات بالا می رود که انگار تمام این مدت با من شوخی می کرده است.برخورد....با یک وسیله آهنی عظیم الجثه ! به هوا پرت می شوم به ارتفاع چهار متر.در مسیر بازگشت به زمین دوباره به فکر فرو می روم به ژولیتا و ،روش هزاره جدید و به کائنات فکر می کنم.جمجمه ام به طبل خیابان ضرب می زند.خونی از گوشه لبها یا از گوشم بیرون نمی جهد.مردم دورم حلقه می زنند، زیر چشمی همه را زیر نظر دارم،برای نجات از سرنوشت منتظر انداختن سکه ها هستند.باران سکه ها شروع می شود .درد حاصل از برخوردشان را با صورتم را حس می کنم.انگار می خواهند برای زنده ماندنشان مرا بکشند.مثل شیطانی شده ام که با سکه رجم می شود.مغزم انگار از قبل سالم تر است اما مردم دست بردار نیستند.نمی توانم برایشان توضیح دهم که ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید.مردم پراکنده می شوند.برمی خیزم غبار سکه ها را از روی تنم می روبم.به خانه برمی گردم.ذهنم فرتوت و خسته است . روزنامه ای را روی اتاقی که هیچ چیز در ان وجود ندارد پهن می کنم.رویش دراز می کشم.سقف به من خیره مانده است.چند ساعتی می گذرد نگاهم را از سقف پس می گیرم و از گوشه چشم به روزنامه ای که رویش افتاده ام نگاه می کنم.جمله ها را می خوانم کلماتش انگار جان می گیرند و به پرواز در می آیند.کلمات با ترتیبی باورنکردنی دور سرم می رقصند.جملات در هوای اتاق به شکل یک طناب در می آیند و به هر طرف سرک می کشند.طناب دور گردنم می پیچد و فشار می آورد.حلقه طناب تنگ می شود نفس کشیدن سخت تر.می دانم این روش دیگر کار ساز است.در تمام تنم احساس راحتی عمیقی می کنم.می شود به راحتی آن جمله که دارد گردنم را سیاه می کند خواند: ژولیتا نام گیاهی است که در هیچ کجا می روید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:35  توسط محمدجواد ربیعی  | 

مطالب قدیمی‌تر